داستان بلاگ

قصه

1391/8/22 21:21
نویسنده : (-)
68 بازدید
اشتراک گذاری

 بنام خدا

               كلاغ و مورچه

 

يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربان هيچ كس نبود.

يك مورچه كوچولو داشت گريه مي كرد ديد يك پرنده داره پرواز مي كنه.دادزد آهاي پرنده من مامانم را گم كردم تو مي تواني به من كمك كني؟

پرنده گفت:مي توانم اتفاقاً خيلي خوش حال مي شوم.

مورچه سوار كلاغ شد و باهم پرواز كردند.از آن بالا مي توانستند همه جارا ببينند.مورچه خواهرش را ديد به كلاغ گفت:خواهرم.كلاغ نشست.

-تو مادر را ديده اي.

-نه!ولي دارم مي روم به خانه.

باهم رفتند خانه و ديدند كه در باز است وقتي رفتند داخل خانه دزد بيشتر وسايل را برده بود و مادرشان هم آن جا نبود.

شب شد نه از مادر خبري شد ونه از پدرشان.

آن ها به پليس اطلاع دادن كه هم خانه را دزد زده و هم پدر ومادرشان نيست.

هفته بعد پليس دزد را پيدا كرد ولي از پدر و مادرشان هيچ خبري نشد.بعداًفهميدن كه پدر ومادرشان رفته بودند مسافرت.سه روز بعد باز گشتند از مسافرت و ديگر هيچ وقت بچّه هايشان را تنها نگذاشتند.

         پايان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)