داستان بلاگ

جوك

1391/9/1 20:21
نویسنده : (-)
73 بازدید
اشتراک گذاری

 

معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟

شاگرد: دندان مصنوعي است!


آقاي گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبيه گاو كشيدي؟

!


 

يك روز كبريتي سرش را مي خاراند، آتش مي گيرد

 آسيب مي رساند DNA  جرايد: تلفن همراه به

اولي : واي اين دراكولا چيه ؟

دومي : نترس ، آقاي رئيسه ، جهش ژنتيكي پيدا كرد

ه


 

 

 

 

 

 

معلم:بگو ببينم، كمبوجيه چه جور پادشاهي بود؟

 


شاگرد:پادشاه بدي نبود، فقط هميشه از كمبود بودجه شكايت داشت

.


معلم : بنويس صابون

شاگرد روي تخته نوشت ، سابون

معلم : ببين عزيزم صابون با ص است نه با س

شاگرد : خانم فرقي نمي كند نگران نباشيد اينم كف مي كند


دو نفر دروغگو به هم رسيدند

اولي گفت : من ديشب توي كره ماه شام خوردم

دومي : آره ، وقتي از كره ي مريخ برمي گشتم تو را در كره ماه سر سفره ديدم

 


مادر : علي بيا اسفناج بخور آهن دارد

 

علي : آخر مادر جان الان آب خوردم مي ترسم زنگ بزنم

 


پدر : حالا كه رفوزه شدي به كسي نگو تا آبرويت نرود

 پسر: چشم پدر، به همه سفارش كردم تا به كسي نگويند

 


خبرنگار: چرا قبل از هر بازي به حمام مي روي؟

فوتباليست: براي اينكه گلهاي تميز بزنم


ولي : چرا گريه مي كني؟

 

دومي : چون اگر يك دقيه زودتر رسيده بودم از اتوبوس جا نمي ماندم

 

اولي : ولي طوري گريه مي كني كه انگار اتوبوس دو ساعت پيش رفته بود


معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟

شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس ، پشه !!!!.... 

 

 

 


 

معلم: چند وقت است كه حمام نرفتي؟

شاگرد: از موقعي كه اميركبير در حمام كشته شد.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)